نویسه جدید وبلاگ

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. !! نکنه دلت بشکنه و کلبه اون خراب بشه !! وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفت لاي انگشتاش گم ميشه.



به اندازه ی گریه ی گنجشک دوست دارم!

شاید این دوست داشتن کم به نظر بیاد

اما یه چیزیو میدونی؟

گنجشک ها زمانی که گریه میکنن میمیرن.




عضی ها هستن که وقتی به صورتشون نگاه می کنی آروم میشی،

خیلی آروم ...

و اون خودش نمی دونه ...


اون داره با یکی دیگه حرف میزنه و می خنده ...

تو باز داری اونو نگاه می کنی.


انگار همه چی خوابه و فقط اون بیداره

که می خنده و حواسش هم اصلا به تو نیست ...


و وای به اون موقع که یهو نگاهش به نگاهت می افته







شکستنم مهم نبود،

دل بستنم مهم نبود،

بي کسي من مهم نبود،

آشفتگي من مهم نبود،

اشکها و گريه هاي شبانه ام مهم نبود،

دلتنگيهاي مرگ آور هم مهم نبود،

سرزنشها مهم نبود،

گلايه ها مهم نبود،

نديدن ها مهم نبود،

غريبي هم مهم نبود،

روزهايي که رنگ شب شدند مهم نبود،

شبهايي که در سياهي خود گم شدند مهم نبود،

مرگ لحظه ها مهم نبود،

بي تو پرپر زدنم مهم نبود،

حتي روياهايم مهم نبود،

بي تو ماندنم مهم نبود،

تنها چيزي که در اين ميان مهم بود تو بودي.

مهم تو بودی

افسوس كه هيچوقت نخواستي بدوني







برسنگ قبر من بنویسید خسته  بود

                                                     اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنوسید شیشه بود

                                                     تنها ازاین نظر که سراپاشکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید او پاک بود

                                                  چشمان او که دائم از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

                                                  عمری برای هرتبر و هرتیشه دسته بود

 بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود





در شهر عشق قدم می زدم گذرم افتاد به قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم

تا چشم کارمی کرد قبر بود

پیش خودم گفتم یعنی این همه قلب شکسته وجودداره؟

یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بود

جلو رفتم برگهای روی قبر را کنار زدم که براش دعا کنم

وای چی می دیدم باورم نمیشه اون قلب،

قلبِ همون کسیه که چند سال پیش دل منو شکسته بود





اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه

بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داشتی میرفتی برمیگرده و با عجله میاد سمت تو

بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه

بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی برمی گرده میاد باهات اشک می ریزه

بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی با ناراحتی ترکت میکنه

بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری اونو ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه

بدون دیوونته





ای کسانی که مامور دفن من هستید:

مرا در تابوت سیاهی بگذارید

                تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام.

دستان مرا باز بگذارید

                تا همگان بدانند دست خالی از دنیا رفته ام.

موهایم را اشفته بگذارید

                تا همگان بدانند که دست نوازشی بر سرم کشیده نشده است.

چشمانم را باز بگذارید

                تا همگان بدانند که چشم انتظار از دنیا رفته ام.

دهانم را باز بگذارید

                تا همه بدانند که بزرگ ترین فریادم سکوت بوده است.


بر سنگ مزارم بنویسید:

آشفته دلی بود در این خلوت خاموش

او زاده ی غم بود و ز غم گشته فراموش.

 






نویسه جدید وبلاگ









گذشت

شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

به گريه گفتمش آري ولي چه زود گذشت

بهار بود و تو بودي و عشق بود و اميد

بهار رفت تو رفتي و هر چه بود گذشت

شبي به عمرم ا گر خوش گذشت آن شب بود

که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت

چه خاطرات خوشي بر دلم به جاي گذاشت                            

شبي که با تو مرا در کنار  گذشت                            

گشود بس گره آن شب زکار بسته ما       

صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت

مراست عکس تو ياد آور سفر آري        

چنان توانم ازين طرفه ياد بود گذشت                  

غمين مباش و ميانديش زين سفر

اگرچه بر دل نازک غمي است، گذشت......

(( دكتر ايرج دهقان ))





زندگی با همین غم ها خوش است ...

زندگي يک بازي درد آور است
زندگي يک اول بي آخر است

زندگي کرديم اما باختيم
کاخ خود را روي دريا ساختيم

لمس بايد کرد اين اندوه را
بر کمر بايد کشيد اين کوه را

زندگي را با همين غم هاخوش است
با همين بيش و همين کمها خوش است

باختيم و هيچ شاکي نيستيم
بر زمين خورديم وخاکي نيستيم



روزگاری...

روزگاری این دلِ تنها فقط جای تو بود

جز توام دیگر برای هیچ کس جایی نبود

بس که غیر تو در آن داخل شدند
بستی از این خانه ی دل بار و بند
حال بنگر خانه ام ویران شده
تار و تیره، دره شیران شده

می زدایم از دلم هرآنچه جایت تنگ کرد
باز برگرد و رهایم کن از این هجران و درد
می زدایم از دلم زنگار سرد
باز می بینم رخم را گشته زرد

باز کن دستان و آغوشت برایم
باز می خواهم بدانم من کجایم
باز گوشم من، بخوان لالایی ات را
باز چشمم، پس نشانم می دهی زیباییت را؟
باز دستم گیر و من را با خودت همراه کن
باز برگرد و نگاهی سوی این درمانده ی در راه کن





نویسه جدید وبلاگ

خدا حافظ همین حالا

همین حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطی كه بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ كمی غمگین

به یاد اون همه تردید

     به یاد آسمونی كه منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خدا حافظ

نه اینكه رفتنت ساده اس

نه اینكه می شه باور كرد دوباره آخر جاده اس

 

خدا حافظ واسه اینكه

نبندی دل به رویا ها

بدونی بی تو و با تو

همینه رسم این دنیا





نویسه جدید وبلاگ

متن نویسه...

من در آیینه رخ خود دیدم   
 و به تو حق دادم
 آه میبینم ، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی
 من چه دارم که تو را درخور ؟     _ هیچ !
 من چه دارم که سزاوار تو ؟       _ هیچ !

تو همه هستی من ، هستی من !
تو همه زندگی من هستی !
تو چه داری ؟                _ همه چیز !
تو چه کم داری ؟           _ هیچ

 بی تو در میابم ،
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم ، که تو خواننده ی شعرم باشی ؟
_ راستی شعر مرا میخوانی ؟
نه دریغا ، هرگز ! باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی !
_ کاشکی شعر مرا میخواندی !

 بی تو من چیستم ؟      ابر اندوه
بی تو سر گردانتر ، از پژواکم ، در کوه
گردبادم در دشت ، برگ پاییزم در پنجه ی باد
بی تو، سرگردانتر، از نسیم سحرم !
از نسیم سحر سرگردان ، بی سر وسامان
بی تو اشکم، دردم ، آهم !
آشیان برده ز یاد ،
مرغ درمانده به شب گمراهم ، بی تو خاکستر سردم ، خاموش !
نتپد  دیگر در سینه ی من ، دل با شوق !
نه مرا بر لب ، بانگ شادی !
نه خروش ،
بی تو دیو وحشت ، هر زمان میدردم ،
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد ،
واندر این دوره ی بیداد گریها هر دم
کاستن ، کاهیدن ، کاهش جان ،کم کم
چه کسی خواهد دید ؟
مردنم را بی تو ؟ بی تو مردم ، مردم !
گاه می اندیشم ،خبر مرگ مرا با تو چه کسی گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا ، از کسی میشنوی ،
روی تو را ، کاشکی میدیدم !
شانه بالا زدنت را ، بی قید ،
و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد ،
و تکان دادن سر را که ، عجیب !عاقبت مرد؟
افسوس ،
کاشکی میدیدم !
من به خود میگویم :
چه کسی باور کرد ،
جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکسترکرد؟




نویسه جدید وبلاگ

نگاه کن که غم درون دیده ام ،چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سر کشم،اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن تمام هستیم خراب می شود،شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد،مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود

تو آمدی زدورها و دورها،زسرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی ،زعاج ها،زابرها،بلورها

مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شعرهاو شورها

به راه پر ستاره می کشانیم،فراتر از ستاره ها می نشانیم

نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستاره گان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود بیش از این زمین ما،به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد،صدای توصدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجارسیده ام،به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها ،مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بشوی با شراب موج ها،مرا بپیچ در حریر بوسه ها

مرا بخواه در شبان دیر پا،مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن

نگاه کن که موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من ،به لای لای گرم  تو

لبالب از شراب خواب می شود،به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود







گزارش تخلف
بعدی